دم مرگ و رخ زرد و تن سرد و تب و درد و برسم کاش به آن لحظه فوت وملک الموت . همه ی عمر به جز آه و به جز کوله ای از بار گناه و همدمی جز شب و ماه و... چه بگویم ، بنویسم ، ز امیدی اشتباه ولحظه هایی همه بر باد تباه و غم راه و حسرت یک دل سیرنگاه و ... چه بگویم ؟!
به خدا ازغم ... لحظه ای تاب ندارم ، ساعتی خواب ندارم ، شبی مهتاب ندارم ، غزلی ناب ندارم ، به خدا آه نفس های غریبش، و نگه های نجیبش ، و از آن حالت ماتش ، همچو آرش ، زده آتش به دلِ خون شده مجنون ، صاحب چشمه جیحون و از آن حالت محزون ، شده دلخون .
دل من به فدای دلت ای ماه ؛ بخواه ! تو زمن خواه که صد جان دهم دلخواه که همراه شوم با تو به اوج غم شبها ، رنج تبها ، به سیاهی رطب ها ، از خدا دست طلب ها .
شبی زآن یار قدیمی و از آن دست صمیمی خبر آورد نسیمی که زده رج به گلیمی و دو صد تار و دوصد پود و دو صد چشم حسود و که بزد زود وخوشی را بربود وغم ما را بسرود و دم بدرود که یکی بود و هزاران که نبود و...چه بگویم ؟!
خاطرم هست زمانی که قدت بود الف و حال شده دال ؛ همان میوه که بود کال چقدر زود، نرسیده زده شد کرم به جانت شدی مسموم شدی مغموم شدی محروم
به خدا خسته ام از مردم ایل و
که به ظاهرهمه فامیل و
به باطن همه قابیل
به خدا خسته ام زین درد طویل ...
( دلخون )
نظرات شما عزیزان:
faryad 
ساعت20:17---23 اسفند 1393
سرزنشم مکن اگر از همه پاکشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمی کند...
ZEMESTAN 
ساعت19:51---2 مرداد 1391
عالی بود خیلی خوشمممممممممم اومد..موفق باشی
سارااا 
ساعت11:50---28 خرداد 1391
به خدا خسته ام زين درد طويل
shadii 
ساعت16:58---27 خرداد 1391
سلام . آفرین و خسته نباشید.